زمزمه ای از رویا در گوشم نجوا میکند
به کدامین فردا دل بستی؟
مگر امروز همان فردایی نیست که انتظارش را می کشیدی ؟
و تو ای آشنای غریب
از پس کوچه های دلتنگی ام بیا

بیا و نفس دلتنگی را معنا باش و دستان سردم را بگیر که دیگر
طاقت این تنهایی را ندارم
و من باز غرق در رویا به شب رسیدم

باز هم سکوتی سرد در عمق نگاهم
و من چون شب پره ای در تاریکی به دنبال گوشه ای خلوت
و ای کاش فردا ، فردایی دگر باشد

فردایی پر از لبخند ، فردایی که بتوان به همه ی خوبی ها اندیشید
و شمیم عشق را تنفس کرد
سطر به سطر ، واژه به واژه از تو می نویسم
با تمام دلتنگی هایم به دنبال تو میگردم
و غرق در خورشید محبت تو به انتظار نشسته ام
بهار جای خود را به زمستانی سرد داد
و من هنوز مسافر سبز این سرزمینم و در قلب جاده های طلایی
خزان ، دلگیر از بودن

و به دنبال تو با یک کاسه باران ، یک آینه غزل ، و
یک جرعه مهتاب
و تنها تو را می جویم
پس به دیدارم بیا ای تنها ترین معبود تنهایی های من

یاد اولین دیدار تو در یادم هست
قصه ی سرد شب تنهایی من در یادت نیست
پشت دیوار ، سکوتت در یادم هست
زمزمه های غربت من در یادت نیست
قصه ی سرد آغوش به یادت ماندست
شب رسید و شب پره در یادت نیست
شب غربت نیز به یادت ماندست
لحظه ی آخر دیدار ، تو در یادت نیست
یادم هست
یادت نیست ....

|