|
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد
|
||||
|
|
||||

زمزمه ای از رویا در گوشم نجوا میکند
به کدامین فردا دل بستی؟
مگر امروز همان فردایی نیست که انتظارش را می کشیدی ؟
و تو ای آشنای غریب
از پس کوچه های دلتنگی ام بیا

بیا و نفس دلتنگی را معنا باش و دستان سردم را بگیر که دیگر
طاقت این تنهایی را ندارم
و من باز غرق در رویا به شب رسیدم

باز هم سکوتی سرد در عمق نگاهم
و من چون شب پره ای در تاریکی به دنبال گوشه ای خلوت
و ای کاش فردا ، فردایی دگر باشد

فردایی پر از لبخند ، فردایی که بتوان به همه ی خوبی ها اندیشید
و شمیم عشق را تنفس کرد
سطر به سطر ، واژه به واژه از تو می نویسم
با تمام دلتنگی هایم به دنبال تو میگردم
و غرق در خورشید محبت تو به انتظار نشسته ام
بهار جای خود را به زمستانی سرد داد
و من هنوز مسافر سبز این سرزمینم و در قلب جاده های طلایی
خزان ، دلگیر از بودن

و به دنبال تو با یک کاسه باران ، یک آینه غزل ، و
یک جرعه مهتاب
و تنها تو را می جویم
پس به دیدارم بیا ای تنها ترین معبود تنهایی های من

یاد اولین دیدار تو در یادم هست
قصه ی سرد شب تنهایی من در یادت نیست
پشت دیوار ، سکوتت در یادم هست
زمزمه های غربت من در یادت نیست
قصه ی سرد آغوش به یادت ماندست
شب رسید و شب پره در یادت نیست
شب غربت نیز به یادت ماندست
لحظه ی آخر دیدار ، تو در یادت نیست
یادم هست
یادت نیست ....
+
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:6 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|

در سر آغاز هر دفتر با نام تو آغاز می کنم که در فراسوی اندیشه ام جاودانه هستی سلام میکنم اما نمیدانم آن را چگونه توصیف کنم ، سلامی که امیدوارم همانند شکوفه های بهاری شاداب باقی بماند سلامی که تا بوده و هست همیشه امید است که روشن کننده ی راه ما باشد و بالاخره سلامی که از انتهای وجودم سرچشمه می گیرد نثارتان می کنم که امیدوارم پذیرای آن باشید این وبلاگ دریچه ای به سوی روز های تنهائیست امشب می خواهم حرف بزنم از درد هایم ، از رنجهایم بگویم ، امشب می خواهم از دریای غم بگویم که مرا در خود غرق کرده و تاب نفس کشیدن را از من گرفته است امشب می خواهم خاطرات کهنه ی خود را بگویم ، ولی افسوس کسی نیست که مرا درک کند جز سیاهی شب که همرنگ روزگارمن است من گم شده ام در خودم ، در تنهایی ام ،می دانم سر انجام روزی در غربت دلم خواهد مرد در سرزمین واژه ها لال مانده ام ، می دانم در دل آسمان در حسرت سو سو ی ستاره ای دلم خواهد مرد
واست از خوشی نوشتم هرچه هستم ، هر که باشم تو رو دارم ، تو رو دارم ولی تو با من نبودی همه هستیم رو ربودی واسه دلخوشیم تو حتی شعر عشق رو نسرودی تو کوچه های غربت من عشق تو جایی نداره دیگه بعد از این دل من واسه عشق راهی نداره واسه عشق راهی نداره واسه عشق .... 





































+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|
