|
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد
|
||||
|
|
||||

سلام
سلامی به بزرگی دریا که تمام آرزو های تو در آن نهفته است و
با یک موج به پرواز در می آید
ماه من ای دور افتاده که پیوسته طلوع می کنی و تنها کلبه ی
تاریک مرا، کلبه ی دل افسرده ام را روشن می کنی
از صفای رویت قلب و روح مرا صفا دادی
چه شد که کلبه ی خواب من و دل افسرده ام و روح ناتوانم را
صفا دادی

و با طلوع خود کاشانه ام و خانه ی نمدیده ام را روشن نمودی
ای آهوی آشیان در واپسین غروب بهاری به صحرای خاطره
نامم را به خاطر بسپار
این بار قلب غبار گرفته ی خود را به سوی تو دوست عزیز
می گشایم
قلبم به احترام دوستی ما با صدای زیبا می گوید
سلام ای عشق غریب من
اکنون تنگ غروب است و دل هوای دیدار تو کرده چون پرتوی
در اشتیاق لانه

ولی افسوس که بالهایش را چیده اند و من در کنار عکست
ای دوست
در عشق دیدن رخ زیبایت با یاد تو بال، بال می زنم
آه ای تمام هستیم از تو
ای شور و حال و مستیم از تو
روزی مبادا قصه گوی این و آن گردی
روزی مبادا آرزوی دیگران گردی
روزی مبادا پا نهی بر آن چه می گویی
روزی مبادا بگذری زانچه می جویی
گر با دلم نا مهربان گردی
گر آشنای دیگران گردی
آه می میرم از وحشت
چو لاله در صحرای رسوایی
می سوزم از اندوه و تنهایی

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|


به نام آنکه بهار عشق را به خزان دل بخشید
به نام یاری دهنده ی دستان بهار
به نام آنکه یادش به طراوت بهار است

سلام
سلام می کنم به شکوفه های سپید دوستی
سلام می کنم به بهار
سلام می کنم به آنکه سر دفتر هر سال را با طراوت بهار
آغاز کرد
می خواهم قلم بردارم و تنهایی ام را به تصویر بکشم
گوشه ای خلوت در اتاقی تاریک
من و یک شمع نمور
روشنایی یک شعله ی کم نور

شیشه ی باران خورده
چند قطره تماشا گر تنهایی من
پشت پنجره غوغای باران
و یک دنیا دلتنگی
فصل بهار هم از راه رسید و من هنوز چشم براه بهار مانده ام
من از کدامین راز با تو پرده بردارم ؟
من که چون کودکی دلباخته ام
تو ندانی که آسمان دیدگانم آکنده از ابر رویای توست
و من هنوز در خزان خود گرفتار سکوتم
و تنها صدای جغد می آید از روی پیچک تنهایی من
و یک غزل دلتنگی مرهم تنهایی ام

می خواهم تمام دلم را بر روی صفحه ی تنهایی ام بنگارم
ولی افسوس که دیگر بر روی دل تنگم جایی نمانده
کاغذ تنهایی دل من پر شد
به آخر خط رسیدم
یکبار دیگر تکرار دوباره ی آغاز
نقطه از سر خط !!!

نجوای نسیم و آب را درک نکرد
بیداری آفتاب را درک نکرد
آن روز که رود سوی دریا می رفت
مرداب شد و شتاب را درک نکرد
دل من دیوانه بود که تنها سر کرد
تنهایی و سکوت را درک نکرد

+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|
