|
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد
|
||||
|
|
||||
مي خواهم باز براي تو بنويسم تو كه وجودم سر مست توست تويي كه عاشقانه مي پرستمت عزيزم ميخواهم احساس خود را بر روي اين لوح بياورم ولي افسوس كه واژه ها نميتوانند بيان كنند آنچه نسبت به تو مي انديشم سطر هاي خالي دفترم را ورق مي زنم خالي از واژه ....... پر از احساس احساسي كه هيچگاه نتوانستم روي اين سطر ها بياورم معبودم بسيارند كساني كه دم از عشق مي زنند ... اندك كساني هستند كه عاشقند ...... ولي هيچكس نيست كه به اندازه ي من تو را دوست داشته باشد ... نازنينم تمام هستي ام از تو فقط از تو ميخواهم كه مرا دوست بداري همچون پروانه اي كه شعله ي نارنجي رنگ شمع را مي پرستد .

وجود عاشقي دارم
تو را هم دوست ميدارم
به جز تو هيچ عشقي را
نميخواهم نميخواهم

+
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|
