|
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی میپیچد
|
||||
|
|
||||
صبح پا میشی و مثه منگلا سرتو میخارونی یه ۵ ثانیه ای صبر میکنی تا در و دیوار اتاق و لود ( load ) کنی تا از جات پاشی یه 3 دقیقه ای طول میکشه میری جلو پنجره بیرون و نگاه میکنی شاید یه کم دلت واسه گذشته ات تنگ شده باشه چشاتو میبندی یه چند دقیقه ای هم میری اون دور دورا با خودت میگی کاش اون روز اون کارو نمیکردم کاش اون روز اونجوری میشد یه خرده با خاطراتت کلنجار میری چشاتو وا میکنی و با خودت میگی حالا که گذشته بیخیال اما کیه که گذشته اش دست خودش نباشه ؟؟؟؟؟ زورکی این گذشته رو بهش داده باشن زورکی زندگی کرده باشه اصلا زورکی زنده باشه زورکی هاااا ، زورکی اما یکی میاد میگه باز این دیگه چی میگه آره خب تو حال الان خودتم نداری چه برسه به گذشته ات خب اینم یه جورشه خودت و زورکی بخدون یه کم به آسمون نگاه کن یه آه بکش پنجره رو ببند یه کمی هم سر خودت داد بکش خب از بیکاری که بهتره حالا پاشو برو ببین یه روز دیگه خدا چه جوره ؟؟؟؟


+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط »--(¯`·.محمود.·´¯)--»
|
